تبليغاتX
مدیریت بازرگانی 88

علت ازدواج نکردن کریستف کلمب!!!

علت ازدواج نکردن کریستف کلمب

 

 

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچوقت قاره امریکا رو کشف نکنه٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش رو به جواب دادن به زنش٬ در مورد این سوالات می گذروند:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط روح الله قائدی13 در شنبه 1391/02/02 ساعت 9:9 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تمومید+اعتراض

از ساعت 1 تا الان دارم سیلی میزنم به خودم ولی باورم نشده امتحانا تموم شده خیلی خوشالم آخه راضیم بد جورم خوندما اینجوری نکاه نکنین...

والا چند نفر از جمله خودم رو نمره اصول (1 نیستا) اعتراض داریم ولی مثل همیشه اسی نایاب شده نه در اتاقش یافت میشود نه گوشی را جواب میدهد حالا اگه کسی تونس حرف بزنه باهاش بهش بگه که ما گفتیم بچه ها میگن این چه وضعه نمرست ای تو روحت... مشتلقشم بره از مدیر محترم انجمن بگیره هماهنگه باهاش


فعلا گایز


نوشته شده توسط مدیر در چهارشنبه 1390/10/28 ساعت 5:18 بعد از ظهر | لینک ثابت |

روز دانشجو بر "سرکاران" امروز و "بیکاران" فردا مبارک باد



نوشته شده توسط مدیر در چهارشنبه 1390/09/16 ساعت 2:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خبر شوک برانگیز

خودکشی!!!

سلام به همه بر و بچه های باحال بندر...

چقدر زود گذشت...

اومدم یه خبر بدم!!!

طبق اخبار واصله و شاهدان عینی یه پسر سال چهارمی در دانشگاه شیراز اقدام به خودکشی کرده و خودشو از طبقه هفتم یکی از خوابگاه های مرتفع (۱۳ طبقه ای) به پایین پرت کرد...

به گزارش بعضی از دوستان دلیل این خودکشی عشق بود

طرف عاشق یه دختر میشه اما دختره میره با یکی دیگه ازدواج میکنه پسره تحمل نمیکنه و خودکشی میکنه...

این خبر کاملأ جدی و موثقه...

نظرتون چیه؟؟؟

 


نوشته شده توسط مرتضی شفاعت در سه شنبه 1390/09/01 ساعت 1:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

انشای یه کوچولوی دبستانی

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.


مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!


اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.



نوشته شده توسط مرتضی شفاعت در شنبه 1390/08/28 ساعت 8:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

داستان عشق

 

 این داستان واقعی است


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا احمدی در یکشنبه 1390/08/15 ساعت 1:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عید قربان مبارک



نوشته شده توسط مدیر در یکشنبه 1390/08/15 ساعت 1:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشق!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!


نوشته شده توسط یعقوب رگبار در یکشنبه 1390/08/08 ساعت 2:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کجایید ای یاران قدیمی؟؟؟؟

سلام رفقا!!!

خیلی دلم براتون تنگ شده...

شماها چتون شده؟؟؟کجایید؟؟؟

چرا وبلاگ اینقدر سرده؟؟؟

یه نفر اینور دنیا هست که به این وبلاگ دلخوشه هاااا

نکنید اینکارارو...

با ما به از این باش که با خلق جهانی...


نوشته شده توسط مرتضی شفاعت در یکشنبه 1390/08/08 ساعت 9:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مادر...........

شبی پسرمان نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پخت شام بود رفت و یك برگ كاغذ به او داد . همسرم دست هایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود: صورت حساب

كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3دلار

بیرون بردن سطل زباله 2دلار
نمره ریاضی خوبی كه امروز گرفتم 6دلار
جمع بدهی شما به من 17دلار
همسرم را دیدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاه می كرد،چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان این عبارات را نوشت: صورت حساب
بابت سختی 9ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی هیچ
بابت تمام شبهایی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم هیچ
بابت تمام زحماتی كه در این چند سالكشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازیهایت هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد گفت:مامان...دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده!!!! ''كاش همه بدهی ها همینجور پرداخت میشد''

 


نوشته شده توسط یعقوب رگبار در یکشنبه 1390/07/24 ساعت 9:23 قبل از ظهر | لینک ثابت |

طنز........

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»amstory.mihanblog.com
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟».


نوشته شده توسط یعقوب رگبار در یکشنبه 1390/07/24 ساعت 9:12 قبل از ظهر | لینک ثابت |

ایستگاه عکس چهاردهم

سلام علیک...

تابستونم تموم بی..

انگار همین دیروز دن که سوار سرویس عبدالواحد دم و اتندم ا بستک..

و قول شاعر (بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین...)


نوشته شده توسط صفورا مهربانی در یکشنبه 1390/07/24 ساعت 9:0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تابستان!


هرچه میخواهد دلتنگت بگو! (درباره تابستان)



نوشته شده توسط فرشید نقی زاده در یکشنبه 1390/06/20 ساعت 11:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ارزشمندترين دارايي


بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. 

اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن

مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف

و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، 

برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود

   حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج

   شده و پی کار خود روند.


پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر

   اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین

   دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل

   آن باشد.

   نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن

   به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می

   شدند بسیار تماشایی بود.


 به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟!


نوشته شده توسط روح الله قائدی13 در یکشنبه 1390/06/13 ساعت 1:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |

115 سوره

این مطلب یکم طولانیه ولی تا آخرش بخونین نظرتونم بگین مخصوصا درباره قسمت آخرش...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین بنجوری در یکشنبه 1390/05/30 ساعت 2:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

طنز

       سؤال های  بیهوده


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نازی آل بوغبیش در دوشنبه 1390/05/10 ساعت 2:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بگین قبوله

دوباره سلام...همتون خوبین دیگه نپرسم

چند روز داشتم فکر میکردم که چیکارکنم که کاری کرده باشم یه ایده به ذهنم رسید

میخوام ببینم شمام موافقین یا نچ...

یه جور مسابقست یه تیکه از عکسو نشون میدیم بعد حدس بزنین کل عکس چیه!!!

تا دو شنبه هفته دیگه نظراتونو بگین که چیکار کنیم اوکی؟

                                                                 فعلا گایز


نوشته شده توسط مدیر در چهارشنبه 1390/05/05 ساعت 6:23 بعد از ظهر | لینک ثابت |

استاد بد استاد خوب

بازم سلام بچه ها امیدوارم کنار خوانواده خوش باشینو تابستونو به خوبی بگذرونین ایشالا که از نمره هاتونم راضی باشین قبا از موضوع اصلی بگم که شنیدم چند نفر قصد انتقالی دارن که انگار کاراشونم تمومه حالا هنوز مطمئن نیستم ولی اگه رفتن پست گودبای پارتیو از اینا به راهه...

اما موضوعه اصلی اینه که چند روزی به خودم فشار آوردم تا یه فکری بکنم تا وبلاگ از این یکنواختی در بیاد الان ۴ ترم گذشته با استادای مختلفی سروکار داشتیم بگبن که کودومشون خوب بودن کودومشون بد اگرم خواستین دلیلم بیارین

                                            فعلا گایز


نوشته شده توسط مدیر در شنبه 1390/04/25 ساعت 12:57 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تابستون

اوخیییییییییییییییییش بالاخره امتحانا تموم شد(حالا انگار چقد میخوندیم)ولی خب امتحان استرس داره دیگه من که هنوزم از تحقیق زورم گرفته آخه شب نخوابیدم بعد خیلی سخت گرفت بپاسیم میگیم تنکس گاد

اوه موضوع پست که تابستون بود رفت اونوری آها میخواستم بگم تابستونه(نگین که میدونستیم) ایشالا به همگی خوش بگذره چه تو بندریا چه تو شهرستانیا همش بازی کنینو برین دشت و دمن ما رم دعا کنین امیدوارم به وبلاگتونم یه سری بزنین اگه up کردین که چه بهتر خانم مهربانیم که گفتن  آذوقه رسیده واسش

پس منتظریم                         فعلا گایز


نوشته شده توسط مدیر در چهارشنبه 1390/04/08 ساعت 1:22 بعد از ظهر | لینک ثابت |

روز پدر مبارک

ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان / ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان

ای نام زیبایت همیشه اعتبارم / خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم . . .


نوشته شده توسط مدیر در پنجشنبه 1390/03/26 ساعت 12:0 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خشم و عشق


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر در چهارشنبه 1390/03/04 ساعت 10:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ایستگاه عکس سیزدهم

سلام.

به بابا ی محترم  کاری نداشته باشید....

بگید نی نی جیگرو کیه؟


نوشته شده توسط صفورا مهربانی در یکشنبه 1390/03/01 ساعت 11:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خواهر و برادر!!!!!!!!

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یعقوب رگبار در دوشنبه 1390/02/19 ساعت 1:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |

چی کار ممیکنید؟

سلام به بچه های گل بندر عباس

دلم براتون تنگ شده....

چنتا سوال...

۱-اگه پشت ماشین باشید و به یه عابر پیاده بزنید و ببینید خون ریزی داره چیکار میکنید؟؟؟

۲-اگه بگن برنده جایزه بانک شدید چیکار میکنید؟؟؟

۳-اگه خواب باشید و پدرتون جوری صداتون کنه که انگار داره ناله میکنه چیکار میکنید؟؟؟

۴-اگه کسی که دوسش دارید بهتون بگه نمیدونم دوست دارم یا نه چیکار میکنید؟؟؟

شاید سوالا مسخره باشه اما خواهشا جواب بدید...

دوستون دارم


نوشته شده توسط مرتضی شفاعت در پنجشنبه 1390/02/15 ساعت 7:44 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ایستگاه عکس دوازدهم

سلام دوستان.

 و حالا این نینی؟؟؟؟؟؟؟

 


نوشته شده توسط صفورا مهربانی در دوشنبه 1390/02/12 ساعت 2:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
مدیریت
کاریکاتور و طنز
سخن مدیر
متفرقه
سرگرمی
داستان آموزنده
سیاسی دانشجویی

درباره ی ما


وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی 88 دانشگاه هرمزگان


این وبلاگ برای در ارتباط بودن بچه ها ایجاد شده تا با هم به دور از درس اوقات خوبی داشته باشیم هرکی هر چی دوس داره میتونه بزاره ولی خداییش در شان دانشجو باشه حالا اگه بحث درسیم شد ملالی نیست



نویسندگان

مدیر
سلمان بابایی زاده
Red_sky
احسان فخرایی
انجمن علمی مدیریت بازرگانی
حسام بنجوری
حسین بنجوری
روح الله قائدی13
زهرا خرمی
ساره حسین پور
سمانه خاکساری
سمانه محمدی نیکو
سیده آتنا سید حسینی
سیما علیخانی
سینا احمدی
صفورا مهربانی
فاطمه عسکری
فرشید نقی زاده
مرتضی شفاعت
مریم سهولی
معصومه دهقانی
مقدسه برزویی
مهشید شمسایی
مهین برزگر
نازی آل بوغبیش
یعقوب رگبار

مطالب گذشته

اردیبهشت 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389

دوستان من

قالب وبلاگ
بانک قالب های فارسی وب
وبلاگ دوستان (فرهاد)
دلنوشته های شیلات 88
بر و بچ مدیریت 88 (دانشگاه علوم پزشکی شیراز)
مدیریت بازرگانی 87 (دانشگاه هرمزگان)
راهکار مدیریت
مرکز اطلاعات علمی تخصصی مدیریت
انجمن علمی مدیریت دانشگاه هرمزگان
دخت بندر
گمرکی ها
وبلاگ فارغ التحصیلان عمران 84 دانشگاه هرمزگان
وبلاگ تخصصی مدیریت صنعتی
شیرازی ها
پاتوق دانشگاه
مدیریت 88 ایلام//وبلاگ تخصصی دانشجویان
متولدین 70
مدیریت بازرگانی89
انجمن علمی میکروبیولوژی دانشگاه آزاد واحد قم
دانشجویان مدیریت 88 دانشگاه خلیج
مدیریت گمرک 89
قالب وبلاگ
بازی آنلاین فلش
طراحی سایت ، هاست و دامنه
تالار وبلاگ نویسان

ابزار

RSS
Powered by
Blogfa

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mb88 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم

مسیریابی رایگان نوکیا توسط Ovi Maps v3.0

طراحي و ساخت سايت با استفاده از Basekit.com

کتاب افزونه‌های فایرفاکس - شماره ۱

دانلود نرم افزار موبایل